نامه هاي من به خدا

و تو فقط لبخند زدی
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
 

سلام به خدای خوب و خوشگل و مهربون خودم

گفتم از مهربونی، گفتم از محبت، گفتم از عشق، گفتم از ..

و تو فقط لبخند زدی، 

نوازش دست‌های گرمت را بر شانه‌هایم حس می‌کنم.

و به حرف‌های کودکانه‌ام که برایت از چیز‌های که تو سرشار از آنها بودی و من تازه حس‌شان می‌نمودم لبخند می‌زدی...

تو خود مهر بودی، محبت بودی، عشق بودی، پدر بودی، مادر بودی ....

آری من هیچگاه تو را جبار ندیدم،

هیچگاه تو را قهار ندیدم،

هیچگاه تو را ...

تو مهربونی

خوشگلی

و خوب

دوست دارم هوارتا......


 
comment نظرات ()
 
گناهی نابخشودنی
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آری من گناه کارم
    و گناه نابخشودنی من
           سکوتم بود
سکوتی سرشار از از حجب و حیا
و آنگاه بدخواهان
   مرا
     که حرف دل، بر صورتم نقش داشت
        به گناهی ناکرده سوزاندند
و بیشتر از صورت
   دل رنج دیده ام را به
         هیزم آتش‌شان نوازش دادن


 
comment نظرات ()
 
ترس از امتحان
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
خون خدا
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

 

شور و شعر و می و مستی
              به خرابات فتاد زین همه پستی
ناسره پست پلید
خون خدا را بر سر تیغ
  رقص کنان،  کربلا را آفرید
پسر نبی
آن نماینده، آن ولی
پشت به ذلت
  فرق شکافت
   گلویی با درد شکافت
 پسر نبی
آن نماینده، آن ولی
   کودکی بر دست نشاند
    خون کودک  بر چشم نشاند
      و خدا را بر عدل نشاند
ناسره پست پلید
 گلویی خشک برید
  کودکی گوش برید
   دستی انگشت  برید
ناسره پست پلید
    خشم خورشید ندید
        دنیایی زشت خرید

 


 
comment نظرات ()
 
وقت ندارم درس بخونم
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

این جوری نگام نکن

درد تو چشام نکن

این جوری نگام نکن

با نگات صدام نکن

این طوری نزن به شیشه دلم، میشکنه

یا اگه میشکنیش تو اینطوری نگاش نکن

من اسیر عشق پاکم

واسه تو ذره ای خاکم

اگه جونمو بگیری

واسه تو بازم هلاکم

پر زدم تا عشق پاکو

توی چشمای تو دیدم

جمله "دوست دارم" رو از لبای تو شنیدم

این جوری نگام نکن

درد تو چشام نکن

این جوری نگام نکن

با نگات صدام نکن

تقدیم به تو که "دوست دارم"


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام به خدای خوشگل و مهربون خودم

خوبی خدایی جون

الهی من قربونت برمماچ نمی دونی امروز چقدر خوشحالم، امروز یه اتفاق خیلی خوب افتادهمژه

امروز اولین روزیه که رفته سر کاردلقک، نمی دونی از صبح چقدر استرس داشتم

چندبار بهش زنگ زدم، آخرش بهم گفت چقدر زنگ می زنیزبان

خلاصه حسابی خوشحالم

خیلی دوستت دارم

از فراسوی زمان

     در پس پستوی خانه‌ای کهنه

            بصدای رقص نسیم سبزت

آرامش را نجوا کردم

آرامش....

عاشقتم خدایی خوشگل خودم


 
comment نظرات ()
 
عید مبارک
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
می‌ایی بریم راهپیمایی روز قدس خدایی جونم؟
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام به خدای مهربون و خوشگل خودمماچ

خوبی خدایی؟ حالت خوبه؟

عاشقتم، فدات بشم الهی، خدای خوشگل خودم....

روزهای آخری مهمونیته. چه بدگریه، تازه داشتیم عقش می کردیم...

فردا می‌خوام برم راهپیمایی روز قدس، با یه لباس سبز، گفتم بهت بگم ببینم تو هم باهام می‌آییقلب

راستی لباس سبزت یادت نره.

عاشقتمخجالتماچ

 


 
comment نظرات ()
 
من هیچی ندارم
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام به خدای مهربون

داشته‌هایم ناچیز و نداشته‌هایم فراوان.

در بین این داشته‌های ناچیز برترین‌هایم هیچ. در پی نوری می‌گشتم، سفیدی، روشنایی...

پس چرا هنوز دوستم داری؟!!!

شاید چون تو مهربونی، و من دوستت دارم چون محتاجم و تو شایسته، اما دوستی خوب نیستم  و آنچه خود دوست دارم برایت و برایم می‌خوام و نه آنچه را دوست داری

حال چه می‌توان گفت با این همه نا رفیقی منو و مهربونی تو

دوستت دارم خدای خوشگل و مهربون خودم


 
comment نظرات ()
 
فقط خدای خوشگل و مهربون خودم
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
دور باطل
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

سلام به خدای خوب و مهربون خودم

نمي دانستم

  چه خوب بود...

دانستم

    خواستم

      تلاش كردم

         رسيدم

اما رسيدن دانستني با خود داشت

دانستم

  خواستم

     تلاش كردم

        رسيدم

اما ...

به ناگاه دور باطل را ديدم

  

به راستي به دنبال چه بودم و اكنون به دنبال چه هستم

                                               ؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

سكوت، غم و باز هم سكوت

مرگبار مي­بارد، بر وجودم

و من،

بي رمق از دشنه­هاي روزگار

تيشه بر سنگ واره اش مي كوبم

امادريغ...

 آرزوهايم، با گناه و بي گناهم

مصلوب بر دروازه، به نظرگاه

قلبم را مي فشارند.

 

پ.ن. ديگه كم كم دارم كم مي­آرم .....


 
comment نظرات ()
 
تخم مرغ رنگی
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

سلام به مهربون ترین خدای دنیا

پسرک نگاهی به لکه روی شلوارش انداخت و هیچی نگفت. صدای معلمش را دیگه نمی شنید و فقط به خواهر کوچکش فکر می کرد و تخم مرغ ها. قول داده بود که واسه سفره هفت سین تحم رنگی واسه خواهرش ببره. اما حالا ...

- امیر جون

- مهری می گفت که باباش واسش سه تاااا تخم مرغ لنگی داده.

- من قربون اون نصف زبون تو برم. شنبه واست میارم خوبه؟

- فردا بابا تو میاری مدرسه . فهمیدی چی گفتم؟ تو خجالت نمی کشی؟ واسه چی تخم مرغ ها را شکستی وسط کلاس . فردا بابا تو میاری تا پرونده ات را بدم بری توی همون مرغ دونی که اینا رو آوردی....

- آقا. آقا تو رو خدا. آقا بخدا این تخم مرغ واسه آبجیمونه. آقا تورو خدا. آقا...

- من نمی فهمم واسه چی دفترش احمدی رو پاره کردی؟ واسه چی اینقدر گریه می کنی؟ خفه میشی یا خودم خفت کنم...

آقا بخدا تقصیر ما نبود. آقا افتاد توی جو. آقا بخدا قرار بود تخم مرغ واسمون بیاره. آقا ما همه تکلیفاشو نوشته بودیم بخدا. آقا تخم مرغ ها احمدی شکست  آقا ..... آقا ... 

خدایا یعنی میشه سفره هفت سین خواهر من هم تخم مرغ رنگی داشته باشه

 ایام محرم تسلیت


 
comment نظرات ()
 
دعا
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥
 
سلام بر خدای مهربون
ماه رمضونه خدایی گلم
من که دارم سعی می کنم آدم شم، کمکم کن
راستی خدایی تو رو به این شب ها و روز ها قسم همه اونایی که مشکل دارن مریض دارن را کمک کن و مریضاشونو شفا بده و مشکلاشونو حل کن
خدایی جون من دارم سعی می کنم یکی یکی اونایی را ه بهم بد کردند را ببخشم، تو هم ببخششون
فدات میشم، میمیرم برات، قربونت می رم

 
comment نظرات ()
 
ماه رمضان مبارک
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥
 
اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على

خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر

عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ

بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه

الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ

محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ را

فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ دهم در هر شب بخواند بعد از مغرب

كه براستى نيامرزد آنها را جز تو اى بخشاينده و اى بسيار دانا * * * * * * * * * * * * * * * * *

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

- امیر واسه فردا شب چکار کنم

- شکر خدا

- امیر ادیت نکن دیگه هیچی توی خونه نداریم، بخدا زشته، امیر جون خودمون به درک ولی جلو مهمون که حداقل باید که لیوان آب بذاریم یا نه. آخه نمی شد حالا نمی امدن . بخدا دیشب تا صبح خواب نرفتم. امیر ..

-  چشم. خانمم چشم . تورو خدا اینقدر گیر نده. بالاخره یه خاکی توی سرم می ریزم. به مهمون که نمیشه بگی الان نیا هیچی توی خونه نداریم ...

- پس خودت هم فردا پذیرایی کن ....

- باشه عزیزم باشه ... گریه نکن ....چشم عزیزم چشم ...  بده لیستتو تا ببینم چه خاکی توی سرم می تونم بریزم

- مرسی امیر جون....

( امیر زیر لب .... آخه از کی پول بگیرم الان سه ماه که حقوق نگرفتم .... لیلا جون به خدا شرمنده ام )

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
 

سلام

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

آری براستی زمستان است ....


 
comment نظرات ()
 
عروسی
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
خیر بوده حتما
نویسنده : اشک کوچولو - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()